خرداد ۱۴۰۴ که جنگ شروع شد، از ترس اینکه بمیرم یا دیگه نتونم ببینمت و بشنومت؛ بعد یک سال تصمیم گرفتم به زبونی که متوجه میشی بهت بگم: مگه بیشتر از این میشه کسی رو دوست داشت، رو احساسم بهت نمیشه قیمت گذاشت...
از پارسال تا حالا کلی اتفاق افتاده، تو رفتی تو غار تنهاییات و بالاخره دست از غار نشینیات برداشتی و بیرون اومدی...
و من که هنوز اینجا مینویسم این عاشقیه، خواستن هر روز تو از نظر بقیه دیوونگیه اما برای من خواستن تو چه داخل غار باشی چه بیرون غار همیشگیه...
غروب جمعه نشستم تو گوشی ول میچرخم یهو این آهنگ اومد تو سرم...
بعدش یادم افتاد که بچگیهام، غروب جمعه خونهی پدربزرگم که میرفتیم دعای سمات از مسجد سر کوچه پخش میشد.
خلاصه که گذر سالها و زندگی تو ایران از من یه بی دین و ایمون ساخته که غروب جمعه این آهنگ پلی میشه تو مغزم به جای دعای سمات:
غروبا که میشه روشن چراغا ♪◦ میان از مدرسه خونه کلاغا ♬ یاد حرفای اون روزت می افتم ♬ که تا گفتی به جون و دل شنفتم ♪◦ عجب غافل بودم من ♬ اسیر دل بودم من ♬
🎸😔 امشب یادآور اینستاگرام منو برد به دورانی که کلی ذوق داشتم، حالم بهتر بود، دستم به ساز زدن میرفت، نه مثل الان که اعصاب و روانم مثل سیم های باس گیتارم زنگ زدن و من بابتش فقط یه کم غصه میخورم.
اون سالها اولین باری که به خاطر یه بچهی شیطون نه به خاطر تمرین خودم؛ سیم سازم پاره شد یادمه که بغض داشتم زود رفتم سیم جدید خریدم براش، سریع بردم برای تعویض
اما
این روزا، دیگه نایی نمونده، ذوقی نمونده، شاید یه روزی که اوضاع بهتر بشه، حال آدما بهتر بشه، غصه آدما و ایران رو نداشته باشم
جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ وقتی داشتم با ذوق کادو تولدت رو سفارش میدادم فکرشم نمیکردم که ۷۰ روز بعد یه جمعه اینقدر دلتنگت بشم که مجبور باشم اینجا برات بنویسم...
Twin Flame اون آدمی که انگار نسخهی آتیشیتر، عمیقتر، و آینهایترِ روحته، نه لزوماً نیمهی گمشدهی عاشقانه؛ کسی که انگار موجش با موج تو یکیه، ولی ریتمش یه کم جلوتر یا عقبتره. کسی که آدم رو یا میسازه یا میسوزونه، یا هر دو تا همزمان