
غروب جمعه نشستم تو گوشی ول میچرخم یهو این آهنگ اومد تو سرم...
بعدش یادم افتاد که بچگیهام، غروب جمعه خونهی پدربزرگم که میرفتیم دعای سمات از مسجد سر کوچه پخش میشد.
خلاصه که گذر سالها و زندگی تو ایران از من یه بی دین و ایمون ساخته که غروب جمعه این آهنگ پلی میشه تو مغزم به جای دعای سمات:
غروبا که میشه روشن چراغا ♪◦
میان از مدرسه خونه کلاغا ♬
یاد حرفای اون روزت می افتم ♬
که تا گفتی به جون و دل شنفتم ♪◦
عجب غافل بودم من ♬
اسیر دل بودم من ♬
با قر و لحن لاتی بخونید
😁
عشقیه که این روزا تو غار تنهاییاشه...
عمر و جوونیام و امید به آیندهاس، هرچند که کم شده...
باد هم که جبر جغرافیایی و زندگی تو ایرانه و هر روز یه مشکل...
اون دوستمم که میگه نترس هم معمولا خودمم که مثل پسرخاله تو کلاه قرمزی به خودم میگم:
نترس نترس نترس بچه جون
برو برو بازم به میدون
دیشب باز عصبی خوابیدم نتیجهاش شد یه کابوس بد دم صبح که کل که روز رو نابود کرد اما...
از اونجایی که من تخسم بازم ادامه دادم...
خلاصه که این روزا نامیزونم و سردرد ولم نمیکنه، عصبیه یا چی نمیدونم...
اگه زنده موندم بازم پست میذارم
بعد از مهر ۱۴۰۴ که برای یه ایونت با حال و شلوغ رفته بودم بیرون و تفریح، دیگه حال و حوصله نموند برام که برم تفریح و من موندم و کار و کار و کار، سرکوب و جنگ و تروما...
این روزا وقت گذرونی با بقیه رو بیشتر کردم و دارم سعی میکنم برگردم به روزای قبلم اما سخته...
اما من ادامه میدم...
بازگشت به تنظیمات کارخونه ◼◻◻◻◻
جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ وقتی داشتم با ذوق کادو تولدت رو سفارش میدادم فکرشم نمیکردم که ۷۰ روز بعد یه جمعه اینقدر دلتنگت بشم که مجبور باشم اینجا برات بنویسم...