آخرین شنبه قبل قطع شدن نت چند ثانیه مونده به ۱۱ صبح وقتی منتظر باز شدن پست روتین همیشگیات بودم یهو 💣
من موندم و بیخبری از تو...
تعداد روزا دیگه داره از دستم در میره...

امروز همهاش با بیحوصلگی و تمیزکاری گذشت
این روزا دارم حرفی که نفهميدم رو زندگی میکنم
نصفم درده
نصفم عشقه
نمیخوام کم بیارم
میخوام ادامه بدم...

آخرین دوشنبه یادمه که دلخور بودم از سکوتت، از واکنشهای بیربطت...
اون دوشنبه منم مثل تو کارام بیربط شد
فکر میکردم وقت هست، درست میشه
ولی...

این روزا کلی کار میکنم که به تو فکر نکنم
ورزش، کتاب، فیلم و سریال
کار و کار و کار...
اما
شب تمام دلتنگی دنیا تو قلبمه
صدا و عکسا و فیلمات تا یه جایی آرومم میکنه
من دلتنگ خودتم خیلی لایو...
جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ وقتی داشتم با ذوق کادو تولدت رو سفارش میدادم فکرشم نمیکردم که ۷۰ روز بعد یه جمعه اینقدر دلتنگت بشم که مجبور باشم اینجا برات بنویسم...
فروردين گذشت و سال نو رو نتونستم بهت تبریک بگم
اردیبهشت داره میگذره و نتونستم تولدت رو تبریک بگم
هدیهی تولدت رو نتونستم بهت بدم
دلم برای شنیدن صدات تنگه...
این بهار بوی زمستون داره...
❄️🍃