آنچه بر دل من گذشت...

خرداد ۱۴۰۴ که جنگ شروع شد، از ترس اینکه بمیرم یا دیگه نتونم ببینمت و بشنومت؛ بعد یک سال تصمیم گرفتم به زبونی که متوجه میشی بهت بگم: مگه بیشتر از این میشه کسی رو دوست داشت، رو احساسم بهت نمیشه قیمت گذاشت...
از پارسال تا حالا کلی اتفاق افتاده، تو رفتی تو غار تنهاییات و بالاخره دست از غار نشینیات برداشتی و بیرون اومدی...
و من که هنوز اینجا مینویسم این عاشقیه، خواستن هر روز تو از نظر بقیه دیوونگیه اما برای من خواستن تو چه داخل غار باشی چه بیرون غار همیشگیه...
