شیشهی زندگیِ من این روزا...
عشقیه که این روزا تو غار تنهاییاشه...
عمر و جوونیام و امید به آیندهاس، هرچند که کم شده...
باد هم که جبر جغرافیایی و زندگی تو ایرانه و هر روز یه مشکل...
اون دوستمم که میگه نترس هم معمولا خودمم که مثل پسرخاله تو کلاه قرمزی به خودم میگم:
نترس نترس نترس بچه جون
برو برو بازم به میدون
دیشب باز عصبی خوابیدم نتیجهاش شد یه کابوس بد دم صبح که کل که روز رو نابود کرد اما...
از اونجایی که من تخسم بازم ادامه دادم...
خلاصه که این روزا نامیزونم و سردرد ولم نمیکنه، عصبیه یا چی نمیدونم...
اگه زنده موندم بازم پست میذارم



