تو صبحی که تاریک‌تر از شبه...

یکی از عذابای زندگی من، همیشه صبح زود بیدار شدنه...

با اینکه این روزا خواب شبم کم و تکه تکه‌اس و معمولا از قبل طلوع خورشید بیدارم ولی تکون خوردن برام خیلی سخته اما با هر سختی بیدار میشم و میرم‌ سرکار...

از بعد جنگ و بیکار شدن چند ماهه‌ام و رسیدن موجودی کارتم به زیر خط فقر، موقع بیدار شدن و رفتن سرکار کمتر غر می‌زنم...

چون زندگی خرج داره...

رفتن به ایونت‌هایی که برام مهمن خرج داره...

به لطف جنگ و وضع اقتصادی اوضاع کار و پروژه‌ام خوب نیست مثل سالای قبل...

حالا خوبه هفته‌ای یه روزه این عذاب ۵ صبح بیدار شدن...

نمی‌دونم شکر کردن خدا الان تیکه انداختن بهش حساب میشه یا چی، ولی بازم شکر به خاطر ته مونده‌ی امید به روزای بهتر...