LOADING...

Twin Flame

Flame چون نور می‌ده

تو صبحی که تاریک‌تر از شبه...

تو صبحی که تاریک‌تر از شبه...

یکی از عذابای زندگی من، همیشه صبح زود بیدار شدنه...

با اینکه این روزا خواب شبم کم و تکه تکه‌اس و معمولا از قبل طلوع خورشید بیدارم ولی تکون خوردن برام خیلی سخته اما با هر سختی بیدار میشم و میرم‌ سرکار...

از بعد جنگ و بیکار شدن چند ماهه‌ام و رسیدن موجودی کارتم به زیر خط فقر، موقع بیدار شدن و رفتن سرکار کمتر غر می‌زنم...

چون زندگی خرج داره...

رفتن به ایونت‌هایی که برام مهمن خرج داره...

به لطف جنگ و وضع اقتصادی اوضاع کار و پروژه‌ام خوب نیست مثل سالای قبل...

حالا خوبه هفته‌ای یه روزه این عذاب ۵ صبح بیدار شدن...

نمی‌دونم شکر کردن خدا الان تیکه انداختن بهش حساب میشه یا چی، ولی بازم شکر به خاطر ته مونده‌ی امید به روزای بهتر...

فصل جدید کار...

فصل جدید کار...

از چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، وقتی که با دو تا خبر بد سرطان همکار و فوت یه آشنای دیگه مواجه شدم تا امروز که ۷۶روز از اون موقع گذشته از خونه بیرون نرفته بودم مثل دوران کرونا 

🙃

از امروز فصل جدید کار شروع شد و رکورد بیشترین مسیر طی شده که تا الان از اتاق به آشپزخونه بود شکسته شد

میگم اردی‌بهشت خوبه واسه همیناست و تو...

البته که در مسیر رفت و برگشت با دیدن یه سری چیزا دهان مبارک را گشوده و فحشی بود که دادم البته فحش نیمه‌ آب کشیده

حواس‌پرتی

حواس‌پرتی

این روزا حواسم پرته، مثل دو سال پیش که عاشقت شدم و شارژر گوشی رو با لباسام انداختم داخل ماشین لباسشویی

 🙃

دیروزم یادم رفت لپ تاپ رو خاموش کنم تا صبح روشن موند...

البته که آخر شب دلیل حواس‌پرتی معلوم شد دیروز شنبه بود و ذهن من درگیر شنبه هایی بود که با تو گذشت...