صبح اولین شنبه‌ی ماه پادشاهی خود را...

با صدای جنگنده شروع نمودم

از اونجایی که بدن من سال‌ها قفل روی شنبه و درس و مدرسه و دانشگاه و کار و کوفت و زهر مار بوده و بعد این همه سال از تموم شدن اینا هنوز جمعه شب توانایی عصبی کردن منو داره و یک سال اخیر هم یه انتظار شیرین این عصبی بودن رو تشدید می‌کنه؛  دیشب بد فاز بودم تا صبح چند بار بیدار شدم کله صبح هم جنگنده‌ها با فاصله‌ی بسیار نزدیک تو آسمون دور دور می‌کردن 

البته از بعد مثلا آتش بس از این صداها زیاد بود ولی ترجیح می‌دادم دیگه به این صدای تو مخ فکر نکنم

حالا اینا خودی بودن یا چی نمی‌دونم، هرچند گل به خودی رو زیاد دیدیم در این مکان جغرافیایی

خلاصه که بد فاز ترینم 

کلی‌ام برنامه ریختم که مثل یه اسب کار کنم تا شب 

اگه زنده موندم بازم پست می‌ذارم 

😑😴🐯